من چوب غفلت و سهل انگاری پدر و مادرم را می خورم ! / به همسرم خیانت نکردم !

33128

من چوب غفلت و سهل انگاری پدر و مادرم را می خورم ! / به همسرم خیانت نکردم !

من چوب غفلت و سهل انگاری پدر و مادرم را می خورم. آن ها زمانی که دختر نوجوانی بودم مرا تنها در خانه رها می کردند و از پسردایی ام می خواستند مواظب من باشد، اما … .

این دختر خانم در حالی که به شدت اشک می ریخت و در میان های های گریه هایش عنوان می کرد، هیچ گاه به همسرم خیانت نکرده ام اما او حق دارد به من مظنون باشد، به تشریح روز سیاه زندگی اش پرداخت و با بیان این که هنوز از یادآوری تلخ ترین روز زندگی ام شرم دارم، به کارشناس اجتماعی کلانتری سناباد مشهد گفت: پدرم کارگر زحمتکشی است که برای به دست آوردن روزی حلال تلاش می کند. با این وجود، مادرم که زنی خانه دار بود گاهی برای گفت وگو با همسایگان، از خانه خارج می شد و من در خانه تنها می ماندم.دختر نوجوان که سعی می کرد لرزش عجیب دستانش را از دید مشاور کلانتری پنهان کند، ادامه داد: آن روزها من سیزده سال بیشتر نداشتم و گاهی اوقات پسردایی ام به منزل ما رفت و آمد می کرد.

- Advertisement -

او نوجوان بود ولی مادرم هیچ وقت به تنها ماندن ما در کنار یکدیگر اهمیت نمی داد. او طبق معمول برای خرید مایحتاج زندگی و یا گفت و گو با همسایگان و گاهی هم شرکت در مجالس زنانه، از خانه خارج می شد و مرا با پسردایی ام تنها می گذاشت. در یکی از همین روزها، پسردایی ام به بهانه بازی مرا به داخل اتاق کشاند و مورد آزار قرار داد. از آن روز به بعد، ترس عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفته بود و نمی دانستم با این موضوع چگونه کنار بیایم. من که می ترسیدم آن چه را برایم اتفاق افتاده برای پدر و مادرم بازگو کنم، تصمیم گرفتم این ماجرا را با پسرخاله ام در میان بگذارم، اما وقتی حکایت آن روز سیاه را به پسرخاله ام گفتم او نیز از این موضوع سوءاستفاده کرد و مرا به داخل اتاق برد تا چگونگی این حادثه را برایش بازگو کنم، در همین حال او هم مرا مورد آزار قرار داد و بامن رابطه نامشروع برقرار کرد .

دیگر نمی توانستم به کسی چیزی بگویم و از بیان این حوادث تلخ وحشت داشتم. از آن روز به بعد، تا زمانی که به سن ۲۲ سالگی رسیدم پسرخاله ام به خانه ما می آمد و با سوءاستفاده از غفلت و سهل انگاری پدر و مادرم، مرا اذیت می کرد . وقتی کم کم پدر و مادرم به موضوع رفت و آمد پسرخاله ام مشکوک شدند، با ازدواج من با یک مرد ۳۴ساله موافقت کردند. با وجود این که من هیچ گاه پس از ازدواج به همسرم خیانت نکرده ام اما او به من مشکوک شده بود که با دیگران رابطه نامشروع دارم، به همین خاطر روزی چنان با مشت به سرم کوبید که از آن روز به بعد لرزش عجیبی در اندامم به وجود آمد، ولی با همه این ها من همسرم را دوست دارم و دلم برایش تنگ می شود.

با این که چندین بار نیز به همراه همسرم برای مشاوره نزد روان شناس رفته ایم ولی هیچ نتیجه ای حاصل نشد تا این که احضاریه دادگاه به دستم رسید. تازه فهمیدم که پس از گذشت یک سال از ازدواجمان، همسرم درخواست طلاق داده و عنوان کرده است به خاطر این که قبل از ازدواج رابطه نامشروع داشته ام، نباید مهریه ای به من پرداخت کند اما من قربانی سهل انگاری وناآگاهی های پدر و مادرم شده ام و همسرم را دوست دارم …

1 نظر

  1. با نظر این خانم کاملا ماوفق هستم..اشتباه از پدر و مادرش بوده و هس و حال خودش با راستی و سادق بودنش قضیه را تعریف کرد واقعا درد ناک هس..تسور و یا بیان کردنش خیلی خیلی سخت هس..در ضمن خدا کند حرف های این خانم جوان برای دیگران یک تجربه ای بذرگ شوه ک با زنده گی ای دیگران نباید بازی کنید..با تشکر

نظر دهید

لطفا نظر خود را بدهید !
نام خود را وارد کنید